امروز اومدم به وبلاگ سر بزنم
به امید یه نظر
یه پیام
ولی ظاهرا اینجا رو همه فراموش کردن...
چه غریب ماندی ای دل نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چهار ماه از نبود پدرم میگذره.
چهار ماهی که هم کوتاه بود هم طولانی
انگار همین دیروز بود بردمش بیمارستان
دستشو گرفتم و باهم میگفتیم میخندیدیم
همین دیروز بود که رفتم ملاقاتش و بهم لبخند زد گفت دخترم دیگه نیا ملاقات
منم دیگه نتونستم برم
یعنی نشد که برم
کسی نبود که برم ملاقاتش...
تدارکات مرخص شدن و خوش آمد گوییش قسمت مراسم ختمش شد....
و منی که قرار بود تکیه کنم به بقیه شدم یه تیکه سنگ که هر کی خواست تکیه بزنه بهش.
چهار ماه بقضم رو قورت دادم
اشکم رو نگه داشتم
شدم تکیه گاه خانواده ام
گریه خیلی هارو دیدم
زن و مرد ...کوچیک و بزرگ...
ولی گل دلتنگی و بغضم رو تو یه مشت خاک قبر پدرم که انداختم گردنم قایم کردم
سعی کردم پدرم رو دفن نکنم.
تو دلم ،تو خونه ام نگهش دارم
هنوز منتظرم وقتی میرم بیرون بابام زنگ بزنه که( دخترم کجایی؟ )
هر شب صدای پاهاش تو خونه میاد و من میمیرم و زنده میشم
نمیدونم چه حالی دارم
نمیدونم چی میخوام
فقط میدونم هر چی هست قشنگ نیست...
خوب نیست...
هرچقدر که من بگم،بخندم،از حقیقت فرار کنم...
اصلا خوب نیست...
پ.ن: بیاید برای سلامتی بیمارا دعا کنیم.برای مغفرت رفتگان دعا کنیم. و دعا کنیم خدا اسیر های این خاک رو هم اول بیامرزه بعد ببره.