خواستم از احساسم بنویسم
ادبی و با فکر و نثر قشنگ. اما هیچ به دلم ننشت. نوشتم و پاک کردم.
اخرشم همین زبون عامیانه و به قول یکی از استادامون کوچه بازاری واسم راحت تره تا حرف بزنم.
خوب یادمه سر کلاسی که موضوعش خدا و ارتباط با خدا بود داشت از مناجات نامه ها و اشعار و انثار و نیایش میگفت و داشت بررسی میکرد کدوم زبون برای ارتباط با خدا بهتره و به گوش خدا قشنگ تر میشینه؟!
نمیدونم منی که اهل شرکت تو هیچ بحثی نبودم چرا حرصم گرفت و جوابشو دادم.
گفتم استاد قصه موسی و شبان رو حتما خوندید. دل مهمه نه زبون.من واس خدا شعر و کتاب نمینویسم ولی وقتی دلم خوشه از ته دل میگم خدایا دمت گرم.خدایا چاکرتم. سنگ محک خدا دست شما نیست که بسنجی کی خوب گفته کی بد.
خلاصه که
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را...
بله دوستان. خواستم بنویسم از احساسات عجیب و بهم ریخته ی این روزام.از خودم که ازش بدم میاد و یه لحظه بعد دلم براش میسوزه. دوست هایی که حوصلشونو ندارم ولی دلم براشون تنگ شده. خانواده ای که حس میکنم سربارشونم و دلم میخواد ولشون کنم برم اما دلم نمیاد... نمیتونم
میخوام برم نمیتونم. میخوام به دوستام زنگ بزنم و پیام بدم ولی نمیخوام.دوست دارم خودمو از بین ببرم ولی اون گوشه کنارای دلم هنوز یه کوچولو امید هست انگار. وابستگیا و دل بستگیامم که دست و پامو بستن.
نمیدونم چمه. فقط اینجوری که هست اصلا خوب نیست.
سلام
خیلی وقت بود نیومدم و سر نزدم. تکنولوژی پیشرفت کرده و شاید خیلیا حواس و فکرشون پی استفاده از اینستا و تلگرام و توییتر باشه اما دل من به اینجا خوشه ...میدونم خیلیام مثل من نسبت به وبلاگ حس دیگه ای دارن...
امیدوارم هم شما و هم وبلاگ عزیزم منو ببخشید. انقدر اتفاقات غیر منتظره میافته که نمیدونم چطور فراموش میکنم به اینجا سر بزنم.
اما الان یک دفعه یاد قدیم افتادم.حس کردم فقط بغضم رو نوشتن تو اینجا از بین میبره.
دوستتون دارم