فاصله های اجباری از اسمشون مشخصه؛ مجبوری قبولشون کنی
ولی وقتی با خواسته خودت فاصله میگیری
برای اروم شدن
برای فکر کردن
برای سنجیدن
به هر دلیلی که باشه
چون انتخاب خودت بوده، باید پی خیلی چیزارو به تنت بمالی
بعضیا کلا فراموشت میکنن
بعضیا میفهمن که با نبودت هم میشه زندکی کرد
برای بعضیا میشی یه آشنای دور، یه رهگذر
و خیلی بد میشه وقتی که به نبودنت عادت کنن
تازه میفهمی چیزیکه فکر میکردی راجع به بقیه، فقط فانتزی ذهن خودت بوده...
گاها حس میکنی حتی کارکتر اصلی داستان خودت همنیستی...
اون لحظه نمیدونی باید بمونی و ثابت کنی که بودنت مهمه( حد اقل به خودت)
یا رها کنی و بری تو لاک تنهاییت؟!؟
پ.ن: یک زمانی فکر میکردم این آدم ها هستن که تجربه هارو میسازن، الان فهمیدم تجربه ها هستن که آدم رو میسازن... و تجربه ها راجع به من دارن بد تا میکنن...