درست همین امشب.
وسط این همه دلگیری و خستگی.
وسط گریه ها و دلگیریام.
یهوی بوی عطر تن پدرم اومد.
فکر کنم بغلم کرد و رفت.
کاش بود واقعا بغلم میکرد. کاش بود و باهام حرف میزد.
این روزا خیلی بهش نیاز دارم
به راهنماییاش. به نصیحتاش. به تشویقاش.
به بودنش.
به بودنش خیلی نیاز دارم.
کاش بود...
کاش...
ادامه نوشتهنمیدونم چرا؟ و نمیدونم از کی و کجا ، انگار گیر کردم وسط گذشته. اینکه تو کدوم نقطه از زندگیم جا موندم و نمیدونم. ولی با اینی که این لحظه اینجاس خیلی غریبم.
یه لحظه هایی به خودم میام، میبینم دنیا رو دور تند داره جلو میره ، ولی من همونجا موندم.
دلم به حال خودم میسوزه. گاهی میگم کاش یکی پیدا میشد، دستمو میگرفت و کمکم میکرد. ولی همه زندگیم در حد *ای کاش * میمونه.
سعی میکنم تلاش کنم. منم پیش برم. از گذشته بکشم بیرون. ولی هر قدمی که برمیدارم زندگی پرتم میکنه ۱۰۰ قدم عقب تر.
واقعا چرا تموم نمیشه؟؟ خیلی خستم.خیلی