هر چی زمان میگذره، ذهن من کمتر کار میکنه.
حرف برای گفتن زیاد دارم. اما جمله ای برای بیانشون به ذهنم نمیرسه.
روز به روز ساکت تر میشم.
حتی دستم به نوشتن نمیره ... گاهی مدتها فقط مینویسم و پاک میکنم و در نهایت بیخیال میشم...
وسط بحث های جذاب دیگران، حرف های قشنگی تو ذهنم میاد اما دهانن باز نمیشه که چیزی بگم.
حتی صدای تو ذهنم هم کم حرف شده.قدیم تر ها بیشتر اظهار نظر میکرد، اما این روز ها فقط برای مسائل مهم دهان باز میکنه. آن هم مختصر و مفید.
حتی نمیدونم در جواب سوال های ساده ای که پرسیده میشه چی بگم.
شدم یک کلیشه محض . یک دفتر پر از جملات از قبل نوشته شده که فقط افتادم روی دور تکرار.
حتی کشش برای چیز های جدید هم ندارم. آدم های جدید؛ کتاب جدد ، فیلم جدید. ترجیح میدم همون قدیمی ها بمونن که ذهنم باهاشون آشنایی داره.
خلاصه برای نوشتن ادامه حرفام هم دارم جمله کم میارم و نمیدونم این متن رو چجوری تموم کنم. پس همینجا نقطه پایانش رو میزارم.