میگویی سکوت نکن
از چه بگویم ؟
از غصه هایم بگویم
فکر میکنی دلیل شادی هایم نیستی
از درد هایم بگویم
فکر میکنی مرهم زخم هایم نیستی
از تنهایی ام بگویم
میپنداری که دیگر تو را یار و همراه نمیبینم
از چه بگویم؟
چگونه بگویم که تو
غم انگیز ترین شادی زندگی ام
و دردناک ترین مرحم برای زخم هایم هستی
تو هستی و من تنها نیستم
اما خودت بزرگترین علت تنهایی من!
تک تک کلماتی که مینویسم تو هستی
و قطره قطره اشک هایی که کاغذم را خیس میکند باز تویی.
تو همان لذت زیر باران قدم زدن و درد یک تب طولانی بعد از آن هستی
چه بگویم، وقتی از هر خوب و بدی میگویم باز به تو ختم میشود؟